تبليغاتX
زندگینامه ی شاعران ایرانی

زندگینامه ی شاعران ایرانی

زندگینامه ی شاعران ایرانی

ایرج میرزا

ایرج میرزا در خانواده ای شاعر پیشه در شهر تبریز به دنیا آمد. هنگامی که به سن

نوجوانی رسید تحت تعلیم و تربیت استاد قرار گرفت تا پارسی را بیاموزد سپس به

مدرسه دارالفنون تبریز جهت یادگیری زبان فرانسه رفته و در خارج نیز در

حوزه ای که آشتیانی ها ترتیب داده بودند منطق، معانی و بیان را آموخت و در اوایل

سن 14 سالگی، برای تحصیل علم او را نزد مرحوم میرزای عارف و نزد، مسیو

لامپر فرانسوی، فرستادند. همچنین او در این سنین شعر نیکو می سرود و امیرنظام

در زمینه شعر او را بسیار ترغیب و تشویق می کرد و خط تحریر و نستعلیق را

به خوبی فرا گرفت هنگام افتتاح مدرسه مظفری در تبریز توسط امیرنظام، سمت

معاونت آنجا را بعهده گرفت و در اواخر ولیعهدی مظفرالدین شاه در معارف و

دارالفنون به سمت جانشینی منصوب شد و مظفرالدین شاه لقب امیرالشعرایی به

وی اعطا کرد . ایرج میراز خدماتی شامل تاسیس کابینه ایالتی ، اداره موزه

و ... انجام داد و یکی از مسائل مهمی که در زندگی ایرج به پیشرفت او کمک

شایانی کرد. آشنایی او با امیرنظام گروسی بود. امیرنظام مانند پدری دلسوز و

مهربان برای ایرج بود و از هیچ گونه کمک و همراهی دریغ نداشت به او

نامه های دلگرم کننده می نوشت هدایای مختلف برای او می فرستاد و از همه

مهمتر او را با فرزند خود هم درس کرد و در محافل اهل فضل و کمال او را

معرفی کرده و خلاصه تا آخر عمر یاری غمخار و رفیقی شفیق برای ایرج بود.

اشعار ایرج در ابتدا جز تعدادی قصید مدیحه ساریی نبود و خود این چنین

نمی پسندیده و اشعار خوب و کامل او در نیمه دوم عمر او سرود شده، آن موقع

که در دستگاه دولتی مشغول کار بود، بیشتر اشعار انتقادی و اجتماعی می سرود.

ایرج در سفرهایی که همراه امین الدوله به اروپا داشت و آشنایی او با زبان فرانسه

به او کمک فراوانی کرد تا وی را مردی آزاد فکر و متجدد و ترقی خواه بار آورد

، در نتیجه او در ابزار عقاید خود بسیار شجاعانه و بی باکانه سخن می گفت

اشعارش دارای روانی و سادگی خاصی بود تا همگان گفته هایش را دریابند. به

رسم و رسومات خرافی و نقص های اجتماعی. تعارفات بیهوده خرده می گرفت

و از آنها به دور بود . آموزگاری دلسوز ،  توانا و اندیشمند بود نه برای پاداش

گرفتن و نه برای مقام گرفتن و ستایش شدن شعر می سرود و از طریق زحمت و

تلاش مجدانه به جایی رسیده بود. به تعلیم و تربیت کودکان بسیار اهمیت می داد و

در این حین علاقه وافری به زنده کردن ادبیان غنی فارسی داشت از جمله کارهای

او که برای کودکان و نوجوانان سروده است می توان به: شوق درس خواندن، مهر

مادر، کلاغ و روباه، پسر بی هنر و ... اشاره کرد . یکی از پسران ایرج به نام

جعفر قلی میرزا در زمان حیات پدر به دلیل نامعلومی خودکشی کرد و پدر حساس

خود را داغدار و ماتم زده ساخت . ایرج یک پسر دیگر به نام خسرو و یک دختر

دیگر به نام ربابه نیز از خود به جای گذاشت . وفات ایرج ناگهانی و بسیار تاثر

انگیز در روز دوشنبه 27 شعبان سال 1344 هجری قمری که مطابق با یکی از

آخرین روزهای ماه اسفند سال 1304 هجری شمسی بود اتفاق افتاد و علت آن

را سکته قلبی نگاشته اند .


دیوان اشعار



بر سر در کاروان سرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را 

از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا ، خــلق

روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد

تا سر در آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق

می رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد ، آن یکی خاک

یک پیچه ز گل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را

با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جست 

رفتند و به خانه آرمیدند 

غفلت شده ای بود ، خلق وحشی

چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می دریدند

لب های قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم همه می جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا

یک باره به صور می دمیدند

طیر از و کرات ووحش از جحر

انجم ز سپهر می رمیدند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط عرفان  | 

خیام نیشابوری




غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال 439

هجری (1048میلادی) درشهرنیشابورو درزمانی به دنیا آمد که

ترکان سلجوقی بر خراسان ،ناحیه ای وسیع در شرق ایران ،

تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و

نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق

نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند

بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در

سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و

درآنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی

القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبرتألیف کرد .

خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید

و با حمایت ملک شاه سلجوقی ووزیرش نظام الملک،به همراه

جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد

خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام

تحقیقات نجومی پرداخت . حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج

در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه

سلجوقی) بود. در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً

برابر با 365 روز و 5 ساعت و و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه

دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و

ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند

که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار

سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و

آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک

روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر

ده هزار سال سه روز اشتباه دارد . بعد از کشته شدن نظام الملک

و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت

اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر،

مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به

فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و

رصدخانه ، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان

ترک کند.وی باقی عمر خویش رادرشهرهای مهم خراسان به ویژه

نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه)

بود ، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی

دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند .

بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این

شهر جامه عمل به خود گرفت. دستاوردهای علمی خیام برای

جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است.

وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی

معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با

استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی

توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای

معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه

حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها

ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای

اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را

بررسی کند . اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن

اعداد منفی در آن زمان ، خیام به جوابهای منفی معادله توجه

نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای

معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل

از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در

تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها

(به صورت کاملتر) بیان کرد ، پیش نهد.

خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی

پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت

حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ

کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر

ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم

کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات

"اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب

شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل

آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد .

در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که

کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و

ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور

هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد . بسیاری

را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث

حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و

معتقدند ، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید .

البته گفته می شود بیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل

ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیر

الدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از

عددها آورده اند.

استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از

دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های

کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی

، نظریه موسیقی وغیره نیز بر جای مانده است.اخیراً نیزتحقیقاتی

در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که

ارتباط او راباساخت گنبدشمالی مسجدجامع اصفهان تأئید می کند.

تاریخ نگاران و دانشمندان هم عصرخیام وکسانی که پس ازاو آمدند

جملگی بر استادی وی درفلسفه اذعان داشته اند،تا آنجاکه گاه وی

را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود

خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین

رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست.

اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر

در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به

انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در

ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته

قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از

شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت

وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران

اندیشه خیام راشدت بخشیده است.برخی برای بیان اندیشه اوتنها

به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر

این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که

صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری

پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در

موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین

صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.


دیوان اشعار :


هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 

 

چون عهده نمی شود  کسی  فردا را

حـالی خوش دار  اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای  ماه  که  ما

بـسيار  بـــگردد  و  نــيـابد  ما  را

 

 

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا

 

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید  ز تراب  چون  روم   زیر  تراب

گر بر سر خـاک  من  رسد  مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

 

بر  لوح   نشان   بودنی ها  بوده   است

پیوسته قلم ز نيک  و بد  فرسوده   است

در  روز ازل  هر  آن  چه  بايست  بداد

غم  خوردن  و  کوشيدن  ما بيهوده است

 

 

ای  چرخ  فلک خرابی از کینه  تست

بیدادگری     پیشه      ديرينه    تست

وی   خاک  اگر  سينه    تو   بشکافند

بس  گوهر  قیمتی  که در سینه  تست

 

 

چون  چرخ  بکام   يک   خردمند   نگشت

خواهی تو  فلک  هفت شمُر خواهی هشت

چون  بايد    مرد  و   آرزوها  همه  هِشت

چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

 

 

اجزای   پياله ای   که   در  هم پيوست

بشکستن    آن   روا   نمی دارد   مست

چندين  سر  و ساق  نازنين و کف دست

از مهر که پيوست و  به کين که شکست

 

 

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت

 

 

 

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابين  مـن  است

 

 

مهـتاب  بــه  نـور  دامـن  شـب  بـشکافت

می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت

خوش  بــاش و  بـينديش  که مـهتاب  بسی

اندر  سر  گور یک  به  یک خـواهد  تافت

 

 

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره  ز خاک  کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی  و خیالی  و فریبی  و دمی است

 

 

اين   کهنه  رباط  را  که  عالم نام است

آرامگه   ابلق   صبح   و    شام   است

بزمی است که وامانده صد جمشید است

گوريست  که  خوابگاه  صد بهرام است

 

 

آن   قصر  که  بهرام  درو جام  گرفت

آهو   بچه   کرد  و  رو  به  آرام رفت

بهرام   که  گور  می گرفتی   همه  عمر

ديدی   که  چگونه  گور  بهرام گرفت؟

 

 

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از  رخ  آستین  بـه  آزرم  افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

 

 

امروز   که   نوبت   جوانی  من   است

می نوشم از آن که  کامرانی  من   است

عیبم نکنيد گرچه  تلخ است خوش است

تلخ است  از آن که  زندگانی  من  است

 

 

 

بسیار  بگشتيم   به    گرد   در  و  دشت

اندر    همه      آفاق    بگشتيم    بگشت

کس   را   نشنيديم   که   آمد   زين  راه

راهی   که   برفت  ،  راهرو باز نگشت

 

 

 

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه  سپهر ارقم  هیچ  است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته يک دمیم و آن هم هیچ  است

 

 

دنيا  ديدی  و هر چه  ديدی هيچ  است

و آن نيز که گفتی و شنيدی  هيچ  است

سـرتاسـر  آفـاق   دویـدی  هیـچ   است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 

 

چون  نيست ز هر چه  هست  جز بـاد  بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار  که   هســت  هـر چه  در عـالم  نيست

پندار کــه  نـيست  هــر چـه  در عـالم  هــست

 

 

 

تا  کی  ز چراغ  مسجد  و دود  کنشت؟

تا  کی  ز زيان دوزخ  و  سود  بهشت؟

رو  بر  سر  لوح   بين  که استاد  قضا

اندر ازل  آن   چه بودنی است ، نوشت

 

 

دوری  که  در آمدن  و رفتن  ماست

او را  نه  نهایت  نه  بدایت  پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

تا چند زنم  به  روی  دریا ها خشت

بیزار شدم   ز بت پرستان  و کنشت

خیام  که  گفت  دوزخی  خواهد  بود

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

 

 

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

 

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست

 

 

گویند بهشت  عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد  بگیر و دست از آن  نسیه  بدار

کاواز  دهل  برادر از دور خوش است

 

 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست

بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست

کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست

 

 

ساقـی غـم  مـن  بلند  آوازه  شده  است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با  مـوی  سپید  سـر خوشم  کـز می  تو

پيرانه  سرم  بهار  دل  تازه  شده  است

 

 

از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده  دوشــین قــدحی بـيش  نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی  مانده است

 

 

 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

 

چون ابر  به  نوروز رخ  لاله بشست

برخیز و به جام باده کن  عزم  درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه  تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

 

 

هر سبزه که  بر کنار جویی رسته است

گويی ز لب  فرشته   خويي  رسته است

پا  بر سر  هر سبزه  به  خــواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

 

 

گویند که  دوزخی  بود  عاشق  و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی  خواهد  بود

فردا  باشد  بهشـت همچون  کف  دست

 

 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 

 

دارنده    چو   ترکيب    طبايع   آراست

از بهر چه او فکندش  اندر کم  و  کاست

گر نيک  آمد  شکستن  از  بهر  چه  بود

ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

 

 

اين  بحر وجود  آمده  بيرون  ز نهفت

کس نيست که اين گوهر تحقيق  بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

 

 

دل   سر  حیات    اگر  کماهی  دانست

در  مرگ   هم    اسرار  الهی   دانست

امروز که   با   خودی   ندانستی   هیچ

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

 

 

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده  ماست

 

 

فصل  گل  و  طرف   جویبار  و لب  کشت

بــا  يـک  دو  سـه   دلبـری  حــور سـرشت

پيش  آر  قــدح   که  بـاده  نــوشان صــبوح

آسوده   ز  مسجدند   و   فــارغ   ز  بـهشت

 

 

بر چـهره  گـل  نـسیم   نـوروز  خـوش  است

در صحن  چمن  روی  دل افروز خوش است

از دی که گذشـت  هر  چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب  که  هفته  دگـر  خـاک  شده  است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا  در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

 

چون لاله به  نوروز قدح  گیر به  دست

با  لاله  رخی  اگـر ترا  فرصت  هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه  تـرا  چـو   خـاک   گـرداند  پَست

 

 

دوران جهان بی  می  و  ساقی  هیچ  است

بی   زمزمـه   نـای   عـراقی  هیـچ   است

هر  چند   در  احــوال   جــهان   می نگرم

حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

 

 

امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست

و انديشه فردات به جز   سودا  نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست

 

 

می  در کف  من  نه  که  دلم  در تابست

وین  عمر  گریز   پای  چون   سیمابست

دریاب    کــه    آتـش    جوانـی   آبـست

هُش دار که بیداری  دولت  خواب  است

 

 

می نوش که عمر  جاودانی  این  است

خود حاصلت از دور جوانی این  است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش  باش  دمی  که  زندگانی  اينست

 

 

با باده نشین که ملک  محمود  این  است

وز چنگ شنو که  لحن  داود  این  است

از  آمــده   و  رفتـه   دگـر   یاد   مـکـن

حالی خوش باش زانکه مقصود این است


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:59  توسط عرفان  | 

خداحافظ نه شروعی دوباره

 

از خدا جوییم توفیق ادب

 

 

خداحافظ نه شروعی دوباره

 

 

هميشه پنجره اميديست براي شروع دوباره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:48  توسط عرفان  | 

خاقانی

 

 

افضل الدین بدیل بن علی نجار، خاقانی شروانی به سال 520 هجری

 

قمری در شروان زاده شد . مادرش کنیزی مسیحی بودکه به اسلام

 

گرویده بود و پدرش علی نجار که خاقانی در اشعارخود از وی

 

بسیار یاد کرده است . یکی از القاب او حقایقی است که در آغاز

 

شاعری به کار می برده ولی بعدها پس از این که استادش ابوالعلای

 

گنجوی او را به خاقان اکبر منوچهر شروانشاه معرفی کرد ، خاقانی

 

لقب گرفت . معاصران خاقانی از وی با عنوان افضل نیز یاد کرده اند .

 

عموی خاقانی مردی فیلسوف ، فاضل و دانشمند بود و خاقانی تا 25

 

سالگی که کافی الدین عمر درگذشت ، از محضرش استفاده ی فراوان

 

برد و زبان عربی و حدیث و قرآن و علوم ادبی و انواع علوم رایج

 

را آموخت . خاقانی از نعمت های زندگی بهره ی چندانی نداشت ،

 

چرا که از یک خانواده ی معمولی بود ، ولی توجه و محبت عمو او

 

را به درجات بالا رساند . استاد ، شاگرد را بسیار گرامی می داشت

 

، تا ان جا که حتی دخترش را به عقد خاقانی درآورد . خاقانی نزد

 

ابوالعلا فنون شاعری را آموخت . مادر خاقانی برای فرزند ، اصول

 

و مفاهیم و دقایق آیین مسیحیت را توضیح می داد و در ضمن زادگاه

 

شاعر، یعنی اذربایجان ، محل آمیختگیِ وسیع دو دین اسلام و مسیحیت

 

بوده است .

 

پس از آن که ابوالعلا شاگرد را به دربار شروانشاه معرفی کرد ، خاقانی

 

از پاداش و بخشندگی های پادشاه برخوردار شد .بعدها که شاعر برای

 

دیدار استادان خود به خراسان و عراق قصد سفر کرد ، شروانشاه

 

اجازه ی عزیمت به شاعر را نداد . بعد از یک تلاش نافرجام برای

 

رفتن به عراق به خاطر بیماری و حمله ی غزان به خراسان و

 

اقامت اجباری در شروان ، برای حج اجازه یافت و راهی سفر حج

 

شد . در این سفر با چندی از بزرگان ملاقات کرد  در همین ایام بود

 

که خاقانی تحفة العراقین را سرود ، در این سفر بود که ویرانه های

 

ایوان مداین را در عراق دید و تحت تا ثیر مشاهده ی این ویرانه ،

 

قصیده ی معروف ایوان مداین را سرود .

 

بعد از ورود ب هاصفهان ، قصیده ای در ستایش اصفهان گفت تا

 

کدورت مردم آن دیار را از خود از بین  ببرد . پس از ان که به

 

شروان بازگشت ، بر اثر سخن چینی حسودان یا شاید هم به علتی

 

دیگر، مورد بی مهری شروانشاه قرار گرفت و به زندان افتاد .

 

بعد از یک سال به یاری عزالدوله از حبس رها شد . قصیده ی

 

معروف و زیبای ترسائیه حاصل روزهای زندان است . خاقانی

 

این قصیده را برای یک شاهزاده ی بیزانسی که مهمان شروانشاه

 

بوده ، سروده و از او درخواست شفاعت نزد پادشاه را می کند .

 

بعد از مدتی در سال 569  ، برای بار دوم به حج رفت . در سال

 

571 هجری قمری ، پسرش رشیدالدین را که 20  سال بیشتر

 

نداشت از دست داد . بعد از مرگ فرزند ، همسرش را نیز از

 

 دست داد .

 

خاقانی با دلی پر از درد و اندوه پس از سال ها شاعری در سال

 

595 ، در تبریز دیده از جهان فرو بست و در مقبرة الشعرا در

 

محله سرخاب تبریز مدفون گردید .

 

 

دیوان اشعار :

 
 

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب


خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب


به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری


چند جامی بکش از باده‌ی گلفام بخسب


در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال


شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب


گر به خورشید رخی گرم شود آغوشی


تا دم صبح قیامت ز سر شام بخسب


بالش از خم کن و بستر بکن از لای شراب


بگذر از ننگ مبرا بشو از نام بخسب


همچو محمل برو آفات به غفلت بگذار


در جهان بی‌خبر از کف وز اسلام بخسب


نغمه‌ی من بشنو باده بکش مست بشو


شب ماه است به جانان به لب بام بخسب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:15  توسط عرفان  | 

رهی معیری

 

 

 

 

محمد حسن معيری ، متخلص به «رهی» در دهم اردبيهشت ماه ۱۲۸۸

 

هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود .

 

تحصيلات ابتدايی و متوسطه را در تهران به پايان برد ، آنگاه به 

 

استخدام دولت درآمد و در مشاغلی چند انجام وظيفه کرد و از سال

 

۱۳۲۲رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب

 

گرديد .


رهی در نقاشی و موسیقی و سرودن غزل های زیبا و شورانگیز توانا

 

بود .

 


تو تماشاگر خلقی و از باده  شوق

 

مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

 

بسرای پای تو ای سرو سهی قامت من

 

کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

 

چه یقینی است کز آن چشمه نوشینم هست

 

چه بلایی کز آن ظلمت و بالایم نیست ؟

 


در آغاز شاعری ، در انجمن ادبی حکيم نظامی که به رياست مرحوم

 

وحيد دستگردی تشکيل مي شد شرکت کرد و از اعضای مؤثر و فعال

 

آن بود و نيز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای موسس و برجسته

 

آن به شما مي رفت . وی همچنين در انجمن موسيقی ايران عضويت

 

داشت . اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبی نشر يافت و

 

آثار سياسی ، فکاهی و انتقادي او با نام های مستعار «شاه پريون» ،

 

«زاغچه» ، «حقگو» ، «گوشه گير» در روزنامه «باباشمل» و

 

مجله «تهران مصور» چاپ مي شد .


رهی علاوه بر شاعری ، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت .

 

ترانه های : «خزان عشق» ، «نوای ني» ، «به کنارم بنشين» ،

 

«آتشين لاه» ، «کاروان» و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد

 

خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه های شور

 

انگيز در يادها مانده است .


رهی در سال های آخر عمر در برنامه گل های رنگارنگ راديو ،

 

در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاری داشت و پس از او نيز تا

 

پايان زندگي آن برنامه را سرپرستی ميکرد .


رهی در طول حيات خود سفرهايی به خارج از ايران داشت که از

 

جمله است : سفر به ترکيه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهير

 

شوروی در سال ۱۳۳۷ براي شرکت در جشن انقلاب کبير ، سفر

 

به ايتاليا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان ، يک

 

بار در سال ۱۳۴۱ براي شرکت در مراسم ياد بود نهصدمين سال در

 

گذشت خواجه عبدالله انصاری و ديگر در سال ۱۳۴۵، عزيميت به

 

انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحي ، که آخرين سفر رهی

 

بود .


رهی معيری که تا آخر عمر مجرد بود ، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷

 

پس از رنجی طولانی و جانکاه از بيماری سرطان بدرود زندگانی

 

گفت و در مقبره طهيرالاسلام شميران مدفون گرديد .

 

 

دیوان اشعار :

 

 

الا ، ای رهگذر کز راه یاری

 

قدم بر تربت ما می گذاری

 

در اینجا ، شاهدی غمناک خفته است

 

رهی در سینه این خاک خفته است

 

فرو خفته چو گل با سینه چاک

 

فروزان آتشی در سینه خاک

 

بنه مرهم زاشکی داغ ما را

 

بزن آبی بر این آتش خدا را

 

به شبها شمع بزم افروز بودیم

 

که از روشندلی چون روز بودیم

 

کنون شمع مزاری نیست ما را

 

چراغ شام تاری نیست ما را

 

ز سوز سینه با ما همرهی کن

 

چو بینی عاشقی یاد رهی کن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:57  توسط عرفان  | 

احمد شاملو

 

 

احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد . تحصیلات کلاسیک

 نامرتبی داشت ؛ زیرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از این شهر به

 آن شهر اعزام می شد و خانواده هزگز نتوانست برای مدتی طولانی

 جایی ماندگار شود .


در سال 1322 به سبب فعالیت های سیاسی به زندانهای متفقین کشیده

 شد ، و این در حقیقت تیر خلاصی بود بر شقیقه همان تحصیلات نا

مرتب .


به سال 1325 برای بار نخست ، در سال 1336 برای بار دوم ، و

 در سال 1343 برای سومین بار ازدواج کرد . از ازدواج اول خود

 چهار فرزند دارد ، سه پسر و یک دختر .


احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.


اولین اثری که از شاملو منتشر شد ، مجموعه کوچکی از شعر و مقاله

 بود که در سال 1326 به چاپ رسید . پس از آن آثار بسیاری از این

 شاعر، نویسنده ، مترجم و محقق به چاپ رسیده است :


مجموعه شعر:


قطعنامه ، آهنگها و احساس ، هوای تازه ، باغ آینه ، آیدا و آینه ،

لحظه ها و همیشه ، آیدا : درخت و خنجر و خاطره ، ققنوس در

باران ، مرثیه های خاک ، شکفتن در مه ، ابراهیم در آتش ، دشنه

 در دیس ، ترانه های کوچک غربت ، ناباورانه ، آه ! مدایح بی

حوصله و

 

دیوان اشعار :

 

شبانه شعری چگونه توان نوشت

           

تا هم از قلبم سخن بگوید ، هم از بازویم ؟

 

شبانه

 

شعری چنین

 

چگونه توان نوشت ؟

 

من آن خاکستر سردم که در من

 

شعله ی همه ی عصیان هاست ،

 

من آن دریای آرامم که در من

 

فریاد همه توفان هاست

 

من آن سرد آب تاریکم که در من

 

آتش همه ایمان هاست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:13  توسط عرفان  | 

حافظ

 

 

شمس الدين محمد در بين سال هاي 712 تا 727 هجري شمسي در

شيراز ديده به جهان گشود . در دوران جواني با شنيدن تلاوت آيات

قرآن به وسيله ي پـدرش ، بهاالدين ، آن را به حافظه سپرد . همچنين

آثـار بسياري از بزرگـان ادب را ، هـمچـون سعـدي ، عـطار ، نظامي

و مولوي را حـفظ کرده بود . پس از مرگ پدر که ذغال فروش بود ،

حافظ به اتفاق مادر، نزد عموي خود (که نامش سعـدي بود) رفتند .

سپس مدتي در پرده دوزي و خميرگيري در نانوايي به کار مشغول شد .

در بيست و يک سالگي ، به هنگام تحويل نان در محله ي اعيان شيراز

با دختري زيبا رو به نام «شاخ نبات» آشنا شد . تعدادي از شعرهايش

نيز خطاب به اوست . براي آن که به وصال محبوب خود برسد ، چهل

شبانه روز بر مزار باباکوهي شب زنده داري کرد تا به خواسته اش

دست يابد.

بين بيست تا سي سالگي در دربار شاه ابواسحاق اينجو حضور يافت

و آوازه ي شهرتـش شيراز را فرا گرفت . اينجو که خود اهـل ذوق و

شعر بود ، مقام حافظ را بس گرامي داشت و حافظ نيز او را به مدح

گفت . مشخصه ي شعر حافظ در اين دوره رمانيتم است . امير مبارز

الدين محمد با شکـست ابواسحاق به قدرت رسيد و حافظ را از مقام و

منصبش برکنار و از تدريس علوم قرآني نيز محروم کرد . در اين دوره

حافظ به سرودن اشعار اعتراض آميز سياسي روي آورد .

درسي و هـشت سالگي،شاه شجاع پسر مبارزالدين محمد،پدرش را خلع

کرد و دوباره حافظ را به مقام و مرتبت پيشين خود بازگرداند . حافظ که

از تجربه ي روزگار عبرت گرفته بود ، به سرودن اشعار روحاني و

اخلاقي روي آورد .

در اوايل 40 سالگي ، حافظ علي رغم مقام و جايگاهـش در دربار شاه

شجاع از حق گويي و انصاف به دور نبود و به دليل صراحت و حق

طلبي گاه به دردسر مي افتاد .

حافظ در چهل و هـشت سالگي براي حفظ جان و امنيت شيراز را

ترک گفت ، و به اصفهان نقل مکان کرد. در شعرهاي اين دوره ،

دلتنگي و ناراحتي حافظ از دوري از شاخ نبات و شهر شيراز و عطار

شيرازي منعکـس شده است .

در سن پنجاه و دو سالگي حافظ به دعـوت شاه شجاع به تبعيد خود

خواسته پايان داد و به شيراز بازگشت و دوباره مقام و رتبه ي پيشين

خود را در مراکز عــوم ديني بازيافت .

در شصت سالگي براي آن که به خداي خود نزديکـتر شود ، چهل

شبانه روز به زاري و تضرع پرداخت ؛ و صبح روز چهلم به محضر

عطارشيرازي رفت و با نوشيدن جامي ازدست او به مراد خود رسيد .

ديوان حافظ حاوي 500 غزل ، 42 رباعي ، و تعداد نامحدودي قصيده

است که در عرض مدت 50 سال سروده شده است . حافظ هر آن گاه

که حالتي روحاني به او دست مي داد ، به سرودن شعر مي پرداخت و

به همين علت گاه در طول يک سال بيشتر از 10 غزل نمي سرود .

قصد و نيت او سرودن اشعاري بود که خداوند از دستش راضي باشد .

حافظ خود هيچ گاه به فکر تدوين و جمع آوري اشعار خود نبود. ديوان

او براي نخستين بار در سال 789 هجري شمسي به وسيله ي محمد گل

اندام ، 22 سال بعد از وفات حافظ گردآوري شد.

حافظ به سال 791 در سن 69 سالگي در شيراز درگذشت. جسد او را

در باغ مصلي، در کنار نهر رکن آباد شيراز به خاک سپردند،محلي که

امروزه به نام حافظيه خوانده مي شود . روحانيون متعصب و قشري

زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آيين اسلام کفن و دفن کنند ، ولي

حمايت توده مردم از شاعر محبوبشان باعث تـنش و ناآرامي در شيراز

شد . چاره انديشيدند، که براي حل مشکل به ديوان حافظ تـفال زنند، که

نتيجه ي آن اين بيت شد :

 

قدم دريغ مدار که جنازه حافظ


که گرچه غرق گناهست مي رود بهشت

 

دیوان اشعار : 

 

در خرابات مـغان گر گذر افـتد بازم

 
حاصـل خرقـه و سـجاده روان دربازم

 
حـلـقـه توبـه گر امروز چو زهاد زنم

 
خازن میکده فردا نـکـند در بازم

 

چو پروانـه دهد دسـت فراغ بالی ور


جز بدان عارض شـمـعی نـبود پروازم

 

صحـبـت حور نخواهم که بود عین قصور

 
با خیال تو اگر با دگری پردازم

 
سر سودای تو در سینه بماندی پـنـهان

 
چـشـم تردامـن اگر فاش نگردی رازم

 
هوایی گشتم مرغ سان از قفس خاک

 
بـه هوایی کـه مگر صید کند شهـبازم


ندهی کام دلم همـچو چنگ ار به کناری


از لـب خویش چو نی یک نفسی بـنوازم


با کس ماجرای دل خون گشته نـگویم


زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

 
گر بـه هر موی سری بر تن حافـظ باشد

 
همـچو زلفـت همـه را در قدمت اندازم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:35  توسط عرفان  | 

خواجه عبدالله انصاری

 

 

 

خواجه عبدالله انصاری ملقب به شیخ الاسلام و معروف به پیر انصار و

 

پیر هرات ازدانشمندان و عارفان قرن پنجم است که در سال 481 ه.ق

 

در هرات در گذشت .

 

از آثار مشهور او الهی نامه ، زادالعارفین ، مناجات نامه و رساله ی دل

 

وجان را می توان نام برد . مناجات های خواجه عبدالله انصاری مسجع

 

، لطیف ، دلنشین ساده و سرشار از مضامین عرفانی است .

 

 

 

یکی از مناجات وی :

 

 

 

"به نام خدای که نام او راحت روح است و مفتاح فتوح است و سلام او

 

در وقت صباح مومنان را صبوح* است و ذکر او مرهم دل مجروح

 

است و مهر او بلانشینان را کشتی نوح است . ای کریمی که بخشنده ی

 

عطایی و ای حکیمی که پوشنده ی خطایی و ای صمدی که از ادراک

 

خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی

 

که راهنمایی و ای قادری که خدای را سزایی ، جان ما را صفای خود

 

ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای* خود ده و ما را آن

 

ده که آن به و مگذار ما را به که و مه* .

 

الهی ، عبدالله عمر بکاست اما عذر نخواست .

 

الهی ، عذر ما را بپذیر ، بر عیب های ما مگیر .

 

الهی ، ترسانم از بدی خود ؛ بیامرز مرا به خوبی خود .

 

الهی ، در دل های ما جزتخم محبت خود مکار و بر تن و جان های ما

 

جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشته های* ما جز باران رحمت

 

خود مبار ."

 

·        کلمات مبهم :

 

صبوح = شراب / ضیای = نور / کشته های = عبادات / که و مه =

 

 کوچک و بزرگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 15:27  توسط عرفان  | 

علی شریعتی

 

 

دکتر علی شریعتی در آذر ماه سال 1312 در روستای  مزينان

 

سبزوار بدنیا آمد در سال 1319 وارد دبستان ابن يمين مشهد شد و

 

در سال 1329 وارد دانشسرا و استخدام همزمان در فرهنگ مشهد

 

شد ، سال1331تحصيلات دانشسراي مقدماتي ( نظام قديم) را بپایان

 

رساند و شروع به تدريس در مدارس، تاسيس انجمن اسلامی دانش

 

آموزان، نگارش كتاب «مكتب واسطه» و ترجمه كتاب «ابوذر

 

غفاري ، خداپرست سوسياليست»، اثر جودة السحارمصری کرد

 

و در1336 ازدواج کرد، که حاصل این ازدواج ۳ دختر و یک

 

پسر بود در سال 1341-1351 پس ازيکدوره تدريس درمدارس

 

، تدريس در دانشگاه مشهد، انتشار دفاترادبی «کوير» و «اسلام

 

شناسی»  (مشهد) ، يکرشته  سخنرانی و کفرانس در دانشگاه های

 

سراسر کشور و بويژه تهران- حسينيه ارشاد،  حبس بمدت 18 ماه

 

در زندان ساواک ، پليس مخفی شاه ، سلول انفرادی ، آزادی پس از

 

توافقات الجزيره ، زيرنظربودن در منزل در 26 ارديبهشت سال

 

1356 پس از توفيق درترک ايران تحت نام خانوادگی دوم خود ،

 

همسر و فرزندش ممنوع الخروج و گروگان گرفته مي شوند و در 

 

29 خرداد در شرايطِ مشکوک در ساتمپتون انگلستان به شهادت  

 

می رسد .

 

 

 

قسمتی از نیایش های علی شریعتی :

 

 

 

خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 

خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 

خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و

 

"اشراق" محروم نسازد.

 

خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست

 

و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

 

خدایا : جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله

 

دشمن برای حمله به دوست نسازد.

 

 

خدایا : شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " می

 

خواهند باشم" نکند.

 

خدایا : درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر

 

و اختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این  سه قوم

 

جدا از هم را باز شناسم.

 

خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

 

خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخود

 

خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

 

 

خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان

 

مطلق« باشم.

 

خدایا : به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم

 

و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

 

خدایا : مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای

 

بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

 

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:8  توسط عرفان  | 

قیصر امین پور

 

 

قیصر امین پور شاعری که بر خلاف نام کوچکش بسیار بزرگ بوده

 

دردوم اردیبهشت 1338 دردزفول متولد گردید وی در1376 موفق

 

به اخذ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی ازدانشگاه تهران شد .

 

وی فعالیت هنری خود را از سال 1358 آغاز نمود و همچنین درسال

 

 1367 سردبیر مجله ی سروش نوجوان شد در حالی که درهمین سال

 

در دانشگاه الزهرا (س) و تهران تدریس می کرد .

 

او نخستین شعرش را در سال 1363 به نام ((تنفس صبح))سرود و در

 

همین سال دومین مجموعه ی شعرش را به نام ((درکوچه ی آفتاب))

 

را انتشار داد ، اشعار ((فضلی با مردان خدا)) را در سال 57 تا 63

 

سرود او همچنین در سال 1365 ((منظومه ی ظهر روز دهم)) را

 

که مربوط به حماسه ی عاشورابوده نیز انتشار داد اما یک اثر ازوی

 

به نام ((آینه ی ناگهان)) تحولی شگرف را نشان می دهد که نشانگر

 

این است که او به بلوغ شعری رسیده است واین شعر او را در بین

 

شعرای دیگر تثبیت کرد ، در اواسط دهه ی 70 دومین دفتر ازاشعار

 

امین پور به نام ((آینه ی ناگهان 2)) را منتشر شد ،او درسال81

 

یکی دیگراز اشعارش را با نام ((گل هاهمه آفتابگردانند)) را سرود .

 

آخرین اثر وی کتابی است به نام ((دستور زبان عشق)) .

 

سر انجام وی درهشتم آبان سال 1386 جان به جان آفرین تسلیم کرد

 

و جامعه ی ادبی را غرق درغم از دست دادن خود نمود . 

 

 

   روحش شاد یادش گرامی

 

 

 دیوان اشعار:

 

 

موجیم و وصل ما از خود بریدن است

 

ساحل بهانه ای است ؟ رفتن رسیدن است

 

 

تا شعله در سریم ؟ پروانه اخگریم

 

شمع ایم و اشک ما ، در خون چکیدن است

 

 

ما مرغ بی پریم ؟ از فوج دیگریم

 

پرواز ما ، در خون تپیدن است

 

 

پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال

 

اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است

 

 

ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش

 

آیین آیینه ؟ خود را ندیدن است

 

 

گفتی مرا بخوان ؟ خواندیم و خامشی

 

پاسخ همین تو را ؟ تنها شنیدن است

 

 

بی درد و بی غم است ؟ چیدن رسیده را

 

خام ایم و درد ما ؟ از کال چیدن است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 18:58  توسط عرفان  | 

فریدون مشیری

 

 

فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد

پدری اش به واسطه ماموریت ادرای به همدان منتقل شده بود و از

 سرداران نادرشاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند  محمد

 در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به

تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید .

او نیز از علاقه مندان به شعر بود و در خانواده اوهمیشه زمزمه

اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می رسید.


مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و 

سپس به علت ماموریت اداری  پدرش به مشهد رفت و بعد از چند

سال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبیرستان را در

دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفته خودش:

 «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی هایی بود و نیروهای

 متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما

دوباره به تهران آمدیم ومن به ادامه تحصیل مشغول شدم . دبیرستان

 و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی ام به دلیل

 اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی

 کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم

 و مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت

پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.

 در همین زمینه شعری هم دارم و با عنوان عمر ویران».


او از دوران نوجوانی به شعر علاقمند شد و ازهمان سالها شعر

 سرودن را آغاز کرد بطوری که  دراولین سالهای دوران دانشجویی

 دفتری از غزل و مثنوی داشت و از 1330 به بعد آثارش را انتشار

داد و علاقمندان بسیاری پیدا کرد.

مادرش اعظم السطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه مند

بوده و گاهی شعر می گفته، و پدرمادرش، میرزا جواد خان مؤتمن

الممالک نیز شعر میگفته و"نجم "تخلص می کرده و دیوان شعری

دارد که چاپ نشده است.

فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان

 دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.

او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد.

 فرزندان فریدون مشیری، بهار (متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد

۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای

 دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل

 کردند .

 

دیوان اشعار :

 

چرا کشور ما شده زیر دست

چرا رشته ملک از هم گسست

چرا هر که آید زبیگانگان

پی قتل ایران ببندد میان

چرا جان ایرانیان شد عزیز

چرا بر ندارد کسی تیغ تیز

برانید دشمن ز ایران زمین

که دنیا بود حلقه، ایران نگین

چو از خاتکی این نگین کم شود

همه دیده ها پر زشبنم شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:56  توسط عرفان  | 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود تحصیلات ابتدایی و

 

متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان 


 مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز

 

 به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و

 

پیرامون آن به تدریس پرداخت .


اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد


در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام

 

سیاسی زندانی شد پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو


پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد .


در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و

 

تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های

 

 تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد

 

 در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی باز

 

نشسته شد درسال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری


 شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و

 

 سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد

 

وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خک سپرده شد از او 4

 

فرزند به یادگار مانده است .

 

از آثار وی می توان به : ((ارغون)) ، ((زمستان)) ، ((آخر شاهنامه))

 

 ، ((دوزخ اما سرد)) ، ((بهترین امید)) ، ((پاییز در زندان)) ،

 

((منظومه آشکار)) و ((از این روستا)) اشاره کرد .

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

 شب از شبهای پاییزی ست


 از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور


 ملول و سخته دل گریان و طولانی


شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد


 و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی


من این می گویم و دنباله دارد شب


خموش و مهربان با من


به کردارپرستاری سیه پوش پیشاپیش،دل برکنده ازبیمار


 نشسته در کنارم ، اشک بارد شب


من اینها گویم و دنباله دارد شب

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 8:33  توسط عرفان  | 

نیما یوشیج

 

 

عجوبه ای در قرن بیستم که ادبیات را بابی دیگر گشود نیمایی که تازه

 

دیدن ، تازه جستن و تازه خواستن را فریاد کرد آن هم در شعرهایش و

 

 دری به سوی دنیای جدید گشود .

 

علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج در سال 1276 در یوش متولد شد

 

 و در همان جا بود که توسط آخوند ده خواندن و نوشتن راآموخت و  

 

 یکسال بعد به شهر آمد و دوره تحصیلی اش را آغاز نمود و در همان

 

 سال ها در مدرسه بسیار با بچه ها زد و خورد می کرد . وی می گوید

 

که نمراتش در مدرسه بد نبوده ولی نمره درس نقاشی اش همیشه عالی

 

بوده است او بعد ها توسط یک معلم خوش رفتار که نظام وفا شاعر 

 

امروز می باشد به طرف شعر و شاعری کشیده شد .

 

از آثار وی می توان به : ((منظومه افسانه)) ، ((قصه ی رنگ پریده))

 

 ، ((ای شب)) ، ((روجا)) ، ((آی آدم ها)) نام برد .

 

وی در سال1316 موفق به کشف شکل تازه ای در شعر فارسی شد

 

 که این شیوه بکلی با شعر قدیم فرق دارد و با نگارشی که در شیوه و

 

 شکل آن پدید آورد به پدر شعر نو ملقب گردید .

 

سرانجام وی به علت بیماری ذات الریه درگذشت و در قبرستان امام

 

زاده عبدالله بخاک سپرده شد و جامعه ی ادبی را غرق در ماتم نمود .

 

وی وصیت کرده بود که او را در یوش به خاک سپارند ولی در آن

 

 زمان امکان انجام این کار وجود نداشت و سرانجام در سال 1372

 

سازمان میراث فرهنگی بودجه ای در نظر گرفت تا پس از بازسازی

 

خانه اش بقایای پیکر وی را به یوش منتقل کنند و پس مراسمی در

 

 تالار وحدت این کار صورت پذیرفت .

 

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

 

یا چشم مرا زجای برکن

 

یا پرده زروی خود فروکش

 

یا بگذار تا بمیرم

 

کز دیدن روزگار سیرم

 

           ***

 

دیری است که در زمانه دون

 

از دیده همیشه اشکبارم

 

عمری به کدورت و الم رفت

 

تا باقی عمر جان سپارم

 

            ***

 

نه بخت بد مراست سامان

 

وای شب ، نه تراست هیچ پایان

 

آنجا که ز شاخ گل فروریخت

 

آنجا که بکوفت باد بر در

 

             ***

 

و آنجا که بریخت آب امواج

 

تابید بر او مه منور

 

ای تیره شب دراز ، دانی 

 

         ***

 

کانجا چه نهفته بدنهانی ؟

 

بوده است ولی ز درد خونین

 

بوده است رخی ز غم مکدر

 

بوده است بسی سر پر امید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:37  توسط عرفان  | 

شهریار

 

 

 

 

 

استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار فرزند حاج

 

میرآقا خشکنابی که خود از اهل ادب بود درسال 1283 در تبریز

 

چشم به جهان گشود . وی تحصیلات ابتدائی را در مدرسه دارالفنون

 

 تهران به پایان رساند ودر سال 1303 شمسی وارد مدرسه طب شد

 

 تا آخرین سال پزشکی را با هر مشقتی که داشت سپری کرد و در

 

بیمارستان دوره انترنی را می گذراند که سبب پیشامدهای عاطفی و

 

 عشقی شد و از ادامه تحصیل منصرف شد و کمی قبل از اخذ مدرک

 

دکتری پزشکی را رها کرد . وی دراین باره گفته که : این عشق مرا

 

 به خدا نزدیک تر ساخت .

 

او برای یافتن تخلصی براب خود به دیوان حافظ تفعل زد که هر دو

 

بار کلمه ی شهریار آمد :

 

 

 

غم غربتی و محنت پو بر من نمی تابم

 

             روم به شهر خود و شهریار خود باشم

 

دوام عمراو زملک بخواه زلطف حق حافظ

 

             که چرخ این سکه دولت به نام شهریار زدند

 

 

 

هر چند خود تخلصی درویشانه می خواست ولی به احترام حافظ

 

تخلص شهریار را پذیرفت .

 

او استادی پر هنر بود و در جوانی این را ثا بت کرده بود او در

 

 شاعری بلند پرواز و ماهر بود و در سرودن موسیقی نیز مهارت

 

 داشت و همچنین در خوشنویسی توانا بود . وی همچنین برای

 

سه تار خود بیتی سروده است :

 

 

نالد به حال زار من امشب سه تار من

 

               این مایه ی تسلی شب های من

 

 

وی سر انجام به سال 1313 در قم بدرود حیات گفت .

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

 

                 که بما سوا فکندی همه سایه هما را

 

دل اگر خدا شناسی همه سایه علی بین

 

                 به علی شناختم من بخدا قسم خدا را

 

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

 

                چوعلی گرفته باشی سرچشمه ی بقا را

 

مگر ای سحاب رحمت تو بیاری ارنه دوزخ

 

                به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

 

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن

 

                که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:57  توسط عرفان  | 

ملک الشعرای بهار

 

 

میرزا محمد تقی بهار متخلص به بهار12 ربیع الا ول سال 1304 ه.ق

در مشهد بدنیا آمد .وی پسر ملک الشعرا محمد کاظم صبوری می باشد

، بهاربی تردید یکی ازبزرگترین گویندگان پارسی در چند قرن اخیر

تاریخ ادبی ایران است او نه تنها شاعری زبان آور بلکه محققی

بزرگ و فعال واستادی لایق و روزنامه نگاری مبتکر و پر ارزش  

بود .

وی از هفت سالگی به سرودن شعر پرداخت ودر چهارده سالگی به

همراه پدرش در مجامع آزادیخواهان حاضر شد و به مشروطه خواهی

دل بست سخن او در سطحی بالاتر از آثار همه ی شاعران عهد

انقلاب قرار می دهد :

  

باشه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

                                    کار ایران با خداست

مذهب شاهنامه ایران ز مذهب ها جداست

                                    کار ایرن با خداست ...

 

به هنگام جنگ جهانی اول بهار که به تهران تبعید شده بود به مشهد

 

بازگشت و روزنامه ((نوبهار)) را تاسیس کرد وی در اواخر عمر

 

بکار تحقیق و تدریس و نویسندگی می پر داخت .

 

بهار در سال 1370 ه.ق در گذشت .

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 مرغ سحر ناله سر کن

 

                  داغ مرا تازه تر کن

 

زاه شرر بار این قفس را

 

               بر شکن و زیرو ز بر کن

 

بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ

 

               نغمه ی آزادی نوع بشر سرا

 

 و از نفسی عرصه ی این خاک تیره را

 

                   پر شرر کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:28  توسط عرفان  | 

وحشی بافقی

 

 

 

 

 

 

کمال الدین وحشی بافقی در سال 939 در ه.ق در بافق که آبادی

 

 بزرگیست میان یزد و کرمان چشم به جهان گشود . آشنایی او با

 

 شعر و شاعری توسط برادرش صورت گرفت .

 

در اشعار زیبای وحشی کلمات عربی دیده نمی شود و او بجای

 

بکار بردن کلمات عربی ازکلمات زیبا و رسای پارسی  استفاده

 

کرده است که بر دل می نشیند .

 

درباره ی وفات وحشی نظرهای متفاوتی وجود دارد ، عده ای

 

 نوشته اند وی بر اساس میخوارگی مرد و بعضی می گویند که

 

 وی بدست معشوق بی مروت خود کشته شد وحشی پس از 52

 

سال زندگی پر سوز و ساز دیده از جهان فرو بست مزار وی بر

 

 اثر سوانح و حوادث مختلف خراب شد ولی احمد شاه قاجار

 

بنایی به یاد او در محله ی دیگر که مقبره وحشی نام دارد ساخت .

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم

 

              آهسته ز فرقت تو فریاد کنم

 

وقت است که دست از دهنم بردارم

 

              از دست غمت هزار بی داد کنم

 

                      ***

 

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد

 

              با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد

 

اینها که من از جفای هجران دیدم

 

              یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:34  توسط عرفان  | 

سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهرستان کاشان متولد شد

 

پس از پایان تحصیلات دوره ی ابتدایی و متوسطه به دانشسرای

 

مقدماتی رفت و در خرداد ماه 1324 دوره دو ساله این دانشسرا  را

 

به پایان رساند و درسال1325 به استخدام اداره ی آموزش و پرورش

 

کاشان در آمد و در این سال نخستین سال شعرش بنام ((بیمار)) در

 

ماهنامه ی جهان نو منتشر شد .

 

در سال 1327 از آموزش و پرورش استعفاء داد و در امتحانات ششم

 

ادبی شرکت و دیپلم ادبی گرفت .

 

اولین کتاب شعر سپهری با نام مرگ رنگ در سال 1330 منتشر شد

 

و دومین کتاب او بنام ((زندگی خوابها)) در سال 1331 منتشر و

 

همچنین سومین و چهارمین اثر او به ترتیب  در سال 1340 و1340

 

چاپ ومنتشرشد که بترتیب((آواز آفتاب)) و((شرق اندوه)) نام داشتند .

 

او بعد از چهار سال پنجمین اثر خود را بنام ((منظومه صدای پای آب))

 

منتشر و چاپ نمود .او باز در سال های 1345 و1346 کتاب هایی

 

چاپ نمود که بترتیب ((مسافر)) و ((حجم سبز)) نام دارند که ششمین

 

و هفتمین کتاب و اثر او محثوب می شوند .

 

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون

 

برای سهراب بود وی ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر


مي كند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

 

و سر انجام در سال 1359 بر اثر بیماری سرطان خون  چشم از 

 

عرصه ی گیتی فروبست .

 

 

 دیوان اشعار :

 

 

رفته بودم سر حوض ،

 

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب

 

آب در حوض نبود

 

ماهیان می گفتند :

 

هیچ تقصیر درختان نیست

 

                   ***

 

زندگی رسم خوشایندی است

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 

پرشی دارد به اندازه ی عشق

 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت ازیادمن

 

 وتوبرود

 

 

 

 

 اشعار دیگرش :

 

 

 

 

 

حرف ها دارم

 
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم


و زمان را با صدايت مي گشايي !


چه ترا دردي است


كز نهان خلوت خود مي زني آوا


و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !


زير تور سبزه هاي تر


يا درون شاخه هاي شوق ؟


مي پري از روي چشم سبز يك مرداب


يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟


هر كجا هستي ، بگو با من .


روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.


آفتابي شو!


رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.


مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.


و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.


روز خاموش است، آرام است.


از چه ديگر مي كني پروا؟

 

 

 

اشعار دیگرش :

 

 

 

اهل کاشانم.


روزگارم بد نیست.


تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.


مادری دارم، بهتر از برگ درخت.


دوستانی، بهتر از آب روان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:24  توسط عرفان  | 

پروین اعتصامی

 

 

 

 

 

عمر پروین بسیار کوتاه بود او در 25 اسفند 1285 شمسی در تبریز

 

 متولد شد کمتر زنی از میان سنگویان اقبالی همچون پروین داشته

 

 که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد.

 

او در سال 1303 درسش را در مدرسه دخترانه ایران نبل که از

 

 سوی آمریکا ییان اداره می شد تحصیلش را به اتمام رساند .

 

 

 

پروین در 19 تیر 1313 با پسر عموی خود ازدواج نمود که بعد

 

 از فقط یک سال از هم جدا شدند و پروین با چشم پوشی از مهریه

 

 خود به این زندگی خاتمه داد وبا هیچ کس دراین مورد هیچ حرفی

 

 نزد و فقط چند بیت سرود :

 

 

 

 

ای گل تو زجمعیت گلزار چه دیدی

 

                 جز سرزنش و بد سری خار چه دیدی

 

ای لعل دل افروز تو با این همه پر تو

 

                 جز مشتری سفله به بازار چه دیدی

 

رفتی به چمن ، لیک قفس گشت نصیبت

 

                 غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی

 

 

 

 

پروین بی هیچ سابقه ی بیماری در سال 1320 در آغوش مادر

 

 جان سپرد .

 

 

سال 1319 ه.ق بد ترین سال پروین بود چون پدرش را در این

 

 سال از دست داد و او را داغدار کرد پروین با صبوری تمام

 

چند بیت برای پدر سرود :

 

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

پدر آن آتیشه که بر خاک تو زد دست اجل

 

                   تیشهای بود که شد باعث و یرانی من

 

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

 

                  خاک زندان تو گشت ای مه کنعانی من

 

بر سر خاک تو رفتم خط پاکش خواندم

 

                  آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 5:7  توسط عرفان  | 

فروغ فرخزاد

 

 

 

 

 

 

 

در دی ماه 1313 در تهران کودکی چشم به جهان هستی گشود که بعد ها

 

همگان را غرق در حیرت کرد 12 سال پیش از در گذشت اولین شعر

 

ش را به جامعه روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدهاهزار نفربا

 

خواندن شعر بی پروای او با نام شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به

 

اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت ودر همان روز ها

 

بود که یکی از شاعران معروف آن را در بی پروایی به حافظ تشبیه

 

کرد و نوشت : ((که اگردرقدرت بیان هم به پای لسان الغیب برسد ،

 

حافظ دیگری خواهیم داشت .))

 

فروغ غم زده و بهانه گیر ، حساس که با کوچکترین  بهانه ساعت ها

 

با صدای بلند گریه می کرد . او عاشق قصه بود ، مادر بزرگ قصه

 

های قشنگی می دانست واویک لحظه مادربزرگ را تنها نمی گذاشت .

 

 

 

اولین شعر او به سبک نو شروع شد که با مصرع ((دور از اینجا دور

 

دور از اینجا دور)) شروع شد او در شعر هایش بی آنکه شعار بدهد

 

یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده همدلی می کند فروغ زبانش با

 

 

زبان مردم عادی یکی بود و آنچنان مانوس و زیبا بود گفته است :

 

 

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

 

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

 

و پلک چشمم هی می پرد

 

و کفشهایم هی جفت می شود

 

وکور شوم اگر دروغ بگویم

 

من پله های پشت بام را جارو کردم

 

و شیشه های پنجره را شستم

 

 

 

او این شعر را از زبان یک دختر دم بخت گفته که آرزومند است

 

کار و بار شوهر آینده اش رونق بگیرد .

 

 

فروغ به زبان های : ایتالیایی ، آلمانی و فرانسه  کاملا مسلت بود .

 

وی کار سینمایی نیز انجام می داد که از طرف گلستان فیلم در سال

 

1338به انگلستان سفر کرد تا درباره ی کارهای تشکیلاتی فیلم

 

مطالعه کند و پس از بازگشت از سفر کوششهای فراوانی در زمینه

 

فیلم برداری آغاز کرد و توانست موفق به ساخت فیلمی شود که هم

 

درآن بازیگر بود و هم تهیه کننده ، موضوع این فیلم دربارهی

 

مراسم خواستگاری بود البته کار های سینمایی او به اینجا ختم نمی

 

شود واین کارها عبارتند از : ((آب وگرما)) ، ((دریا گلستان))،

 

((این خانه سیاه است )) .

 

 

و سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادف رانندگی جان باخت و

 

زمین بار دیگر عزا پوش شد و آسمان گریست و این هدیه را در

 

خود جای داد . مرگ فروغ جامعه را تکان داد وپیر و جوان

 

وروشنفکران وحتی مردم ساده را داغدار کرد .خود او در نوشته

 

ای اعلام کرده بود همیشه می ترسیدم زودتر از آنچه فکر می کنم

 

بمیرم و کارهایم نیمه تمام بماند واین افسوس بزرگی است .

 

 

افسوس و صد افسوس که او ازمیان ما رفت روحش شاد این یگانه

 

دردانه شعرادبیات پارسی .

 

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

من از نهایت شب حرف می زنم

 

من از نهایت تاریکی

 

و از نهایت شب حرف میزنم

 

اگر به خانه ی من آمدی برای من

 

ای مهربان چراغ بیاور

 

ویک دریچه که از آن

 

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 4:21  توسط عرفان  | 

رودکی

 

 

 

 

 

 

ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی دراوایل قرن 3 هجری

 

 قمری ( 206 هجری قمری ) در آن هنگام که مبارزه 200 ساله ی

 

سیاسی و آزادی خواهی مردم تاجیک و دیگر مردمان ماوراءالنهر

 

 خراسان جریان داشت در یکی از شهر های خوش آب و هوا و

 

 خوش منظره کوهستانی رودک پنج رود متولد شد از آنچه که در

 

 شعر هایش موج می زند معلوم می شود که در دوران کودکی با فقر

 

 و تنگ دستی مبارزه می کرده است .

 

 یکی از القاب رودکی ((استاد شاعران)) است و این لقب به سبب

 

 مقام بلندش در شاعری به وی اختصصاص یا فت . رودکی در

 

فنون سخن و انواع شعر مانند : قصیده _ رباعی _ مثنوی _ قطعه

 

 و غزل مهارت داشت و مخصوصا در قصیده سرایی پیشرو

 

دیگران بود .

 

ازآثاراومی توان به : کلیله و دمنه ، سند باد و پند زمانه  اشاره نمود .

 

و سر انجام او به سال 329 هجری در پنج ده در گذشت و همان جا

 

 به خاک سپرده شد .

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

از کعبه کلیسا نشینم کردی

 

                           آخر در کفر بی قرینم کردی

 

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست

 

                          ای عشق چه بی گانه ز دینم کردی

 

 

یکی دیگر از اشعارش که به سوگ پیری اشاره می کند :

 

 

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه

 

                       تا باز نوجوان شوم و مو کنم گناه

 

چون جام ها به وقت مصیبت سیه کنند

 

                        من موی در مصیبت پیری کنم سیاه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:41  توسط عرفان  | 

عطار نیشابوری

 

 

 

 

 

فرید الدین ابو حامد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحق عطار کدکنی است .

 

ولاد تش به سال 537 در کدکن از توابع نیشابور است . پدر عطار

 

همواره آرزو داشت تا پسرش درجا ت کمال را طی کند و بعد بعنوان

 

جانشین پدر کمر به خدمت خلق ببندد .

 

یکی از تلخ ترین اتفاقات دوران زندگی عطار در سن 30 سالگی برای

 

 وی رخ داد واین اتفاق مرگ همسرش بود و او را داغدار نمود و 

 

 باعث شد که عطار به سرودن شعر درباره ی همسرش بپردازد .

 

 

 

 دیوان اشعار :

 

 

 

هر کس رخ تو بدید حیران ماند

   

                             وز لعل لب تو لب به دندان ماند

 

وانکس که سر زلف پریشان تو دید

 

                             کافر با شد اگر مسلمان ماند

 

 

 

 

از آثار عطار می توان به : ((اسرار نامه)) - ((الهی نامه)) -

 

((مصیبت نامه)) - ((جواهرالذات)) - ((وصیت نامه)) -

 

 ((منطق الطیر)) - ((بلبل نامه)) - ((حیدر نامه)) - ((شتر نامه))

 

- ((مختار نامه)) - ((شاهنامه)) - ((خسرو نامه)) - ((دیوان غزلیات))

 

 - ((قصاید)) - ((رباعیات)) - ((مظهر العجایب)) - ((هیلاج نامه)) -

 

((لسان الغیب)) - ((مفتاح و الفتوح)) - ((بیسر نامه)) اشاره کرد .

 

 

 

سر انجام وی در سال 618 بدنبا ل فتنه سراسری چنگیز زمانی که

 

 در زندادن بسر می برد توسط جلاد مغول زخم خورد و زمانی که

 

 داشت به مرگ نزدیک می شد با خون خود که  زمین ریخته بود

 

 نوشت :

 

 

در کوی تو رسم سر فرازی این است

 

                            مستان ترا کمینه بازی این است

 

با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت

 

                            شاید که تو را بنده نوازی این است

 

 

 

و در این هنگام بود که در گذشت .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:29  توسط عرفان  | 

سعدی

 

 

 

 

 

 

ابو محمد مشرف الدین ( شرف الدین ) مصلح بن عبدالله بن شرف

 

الدین شیرازی ملقب به ملک الکلام و افصح المتکلمین بی شک

 

  یکی از بزرگ ترین شاعران ایران است که بعد از فردوسی

 

 آسمان ادب فارسی را به نور خیره کننده ی خود روشن ساخت .

 

وی در سال 606 در شهر شیراز در خاندانی که همه از عالمان

 

دین بودند چشم به جهان گشود . مقدمات علوم ادبی و شرعی را

 

 در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحصیلات

 

به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهر به تحصیل پرداخت .

 

سعدی هم در شعر و هم در نثر سخن فارسی را به کمال رسانده است

 

 و از میان آثار منظوم او ، گذشته از غزلیات و قصاید مثنوی مشهوری

 

  است که به سعدی نامه و بوستان شهرت دارد .1 - عدل 2- احسان3-

 

  عشق 4- تواضع 5- رضا 6- ذکر 7- تربیت 8- شکر 9- توبه 10-

 

مناجات و ختم کتاب . تاریخ ختم این منظومه ها چنین است :

 

 

 

 

به روز همایون سال سعید

 

                             به تاریخ فرخ میان دوعید

 

ز ششصد فزون بود و پنجاه و پنج

 

                             که پر درد شد این نامبرده گنج

 

 

سر انجام او در سال 695 در گذشت .

 

 

 

هزار جهد کردم که سر عشق بپوشم

           

                        نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

 

                        شمایل تو بدیدم نه عقل ماند نه هوشم

 

مگر تو روی بپوشی و فتنه با نشانی

 

                       که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم 

 

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

 

                       سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

 

                        که مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:19  توسط عرفان  | 

نظامی گنجوی

 

 

 

 

 

 

حکیم الیاس بن یوسف بن زکی بن موید نظامی گنجوی از استادان

 

بزرگ سخن و از ارکان شعر فارسی است . تولد وی در شهرگنجه

 

می باشد که سال 530 ه.ق در حوالی آذربایجان بوده .

 

نظامی غیر از دیوانی که عدد ابیات آن را دولتشاه بیست هزار بیت

 

نوشته و اکنون فقط مقداری از آن در دست است پنج مثنوی مشهور

 

بنام پنج گنج دارد که آن را عادۀ خمسه نظامی می گویند .

 

مثنوی های پنج گنج عبارتند از : 1- ((مخزن الاسرار)) 2- ((خسرو

 

وشیرین)) 3- ((عشق بازی خسروپرویز با شیرین)) 4- ((لیلی و

 

مجنون)) 5- ((اسکندر نامه)) .

 

البته نظامی غیر از پنج گنج دیوان قصاید و غزلیاتی هم داشت .

 

نظامی در سال 624 در گذشت ودیار فانی را وداع گفت .

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

نخستین بار گفتش ((کاز کجایی))؟

                بگفت: ((از دار ملک آشنایی))

بگفت: ((آنجا به صنعت در چه کوشند؟))

                بگفت: ((انده خرند و جان فروشند))

بگفتا: ((جان فروشی در ادب نیست))

                بگفت: ((ازعشق بازان این عجب نیست))

بگفتا: ((از دل شدی عاشق بدین سان؟))

                بگفت: ((از دل تو می گویی،من از جان))

بگفتا: ((هر شبش بینی چو مهتاب؟))

                بگفت: ((آری،چو خواب آید:کجا خواب؟))

بگفتا: ((دل ز مهرش کی کند پاک؟))

                بگفت: ((آنگه که باشم خفته در خاک))

بگفتا: ((گر خرامی در سرایش؟))

                 بگفت: ((اندازم این سر زیر پایش))

بگفتا: ((گر کند چشم ترا ریش؟))

                 بگفت: ((این چشم دیگر دارمش پیش))

بگفتا: ((گر کسیش آرد فراچنگ؟))

                 بگفت: ((آهن خوردگر خود بود سنگ))

بگفتا: ((چون نجویی سوی او راه؟))

                 بگفت: ((از دور شاید دید در ماه))

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط عرفان  | 

مولوی

 

 

 

 

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی در سال 604 در بلخ متولد شد و

 

 پدرش در تربیت وی بسیار کوشا بود . مولانا یکی از بزرگ ترین 

 

شاعران ایران است . مولوی را با نام های بسیار صدا می زدند

 

 برای مثال : مولوی - مولای روم - مولانا از آن جمله اند .

 

روز یک شنبه  پنجم جمادی الثانی الاخر سال 672 ه.ق مولانا

 

 بدرود زندگی گفت خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و

 

 یهودیان نیز در سوگ وی زاری نمودند جسم پاک و مطهرش

 

در مقبره خانوادگی در کنار پدرش در خاک آرمید بر سر تربت

 

 او بار گاهی است که به ((قبه ی خضراء)) شهرت دارد .

 

 

آثار مولوی عبارتند از : ((مثنوی معنوی)) - ((غزلیات شمس

 

 تبریزی)) - ((رباعیات)) - ((فیه و مافیه)) - ((مکاتیب)) -

 

 ((مجالس سبعه)) .

 

 

 

دیوان اشعار :

 

 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

 

                   دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

دیده ی سیر است مرا جان دلیر است مرا

 

                   زهره ی شیر است مرا زهره ی تابنده شدم

 

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

 

                   رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

گفت که سرمست نه ای روکه ازاین دست نه ای

 

                   رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم

 

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای

 

                   پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

 

گفت که تو زیر ککی مست خیالی و شککی

 

                   گول شدم هول شدم وزهمه بر کنده شدم

 

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی

 

                    جمع نیم شمع نیم دوده پراکنده شدم

 

گفت که شیخی وسری پیشرو و راه بری

 

                    شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم

 

گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم

 

                    درهوس بال و پرش بی پرو پر کنده شدم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:29  توسط عرفان  | 

فردوسی

 

 

 

 

 

 

حکیم سید ابوالقاسم فردوسی طوسی در سال 329 هجری شمسی در

 

 روستا باژ از ناحیه طبرستان طوس متولد شد و در سال 411 هجری

 

شمسی در همان روستا و در باغی ملک او بود و الان همان آرامگاه  

 

اوست مدفون گردید .

 

وی سی و پنج سال برای سرودن شاه نامه رنج برد و تمام دارایی خود

 

 را ازدست داد و در پایان عمر تهی دست شد چرا که عاشق ایران بود

 

 وبه ایرانی بودنش عشق می ورزید .

 

فردوسی حدود (369_376) به نظم داستان های حماسی بود که به

 

 عنوان مثال می توان از : ((بیژن و گرازان)) یا ((منیژه و بیژن)) این

 

ابیات می تواند دلیل  اثبات این گفته باشد :

  

 

 

"شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک

 

                              چو بیژن در میان چاه و او من

 

ثریا چون منیژه بر سر چاه

 

                            دو چشم من بر او چون چشم بیژن"

 

 

 

 

 

و دریک قطعه منسوب به فردوسی نیزاشاراتی به داستان بیژن

 

می بینیم :

 

 

 

"در ایوان ها نقش بیژن هنوز

 

                                 به زندان افراسیاب اندر است"

 

 

 

 

روحش شاد یادش گرامی

 

 

 

 

 دیوان اشعار :

 

 

 

 

از آغاز باید بدانی درست

 

                                سرمایه گوهران از نخست

 

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

 

                                بدان تا توانایی آرد پدید

 

سرمایه گوهران این چهار چیز

 

                                برآورده بی رنج و بی روزگار

 

یکی آتشی بر شده تابناک

 

                                میان آب و باد از بر تیره خاک

 

نخستین که آتش به جنبش دمید

 

                                ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

 

وزان پس ز آرام سردی نمود

 

                                 ز سردی همان باز تر می فزود

 

چو این چار گوهر به جای آمدند

 

                                 ز بهر سپنجی سرای آمدند

 

گهرها یک اندر دگر ساخته

 

                                 ز هرگونه گردن بر افراخته

 

پدید آمد این گنبد تیز رو

 

                                 شگفتی نمایند نوبه نو

 

ابر ده و دو هفت شد کدخدای

                                         

                                 گرفتند هر یک سزاوار جای

 

در بخشش و دادن آمد پدید

 

                                 ببخشید دانا چنان چون سزید

 

فلک هایک اندر دگر بسته شد

 

                                 بجنبید چون کار پیوسته شد

 

چودریاوچون کوه وچون دشت وراغ

                                       

                              زمین شد به کردار روشن چراغ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:36  توسط عرفان  |